بدعه

لغت نامه دهخدا

بدعه. [ ب ِ ع َ ] ( ع اِ ) بدعت. بدعة:
بقمع کردن فرعون بدعه موسی وار
قلم در آن ید بیضاش مار می سازد.خاقانی.نوبتی ِ بدعه را قهر تو برّد طناب
صیرفی ِ شرع را قدر تو زیبد امین.خاقانی.و رجوع به بدعة و بدعت شود.

فرهنگ فارسی

هر آنچه اختراع شود نه بر مثالی که قب بوده باشد نو آورد.

جمله سازی با بدعه

💡 به قمع کردن فرعون بدعه موسی‌وار قلم در آن ید بیضاش مار می‌سازد

💡 نوبتی بدعه را قهر تو برد طناب صیرفی شرع را قدر تو زیبد امین