بخله

لغت نامه دهخدا

بخله. [ ب ُ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) خرفه. بقلةالحمقاء. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). فرفخ. ( دستوراللغة ). پرپهن. ( فرهنگ جهانگیری ). پرپهن. فرفخ. ( صحاح الفرس ). بیخله. تخمگان. خرفه. فرفخ. پرپهن. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). مویزاب. بخیله. رجله. فرفین. ( یادداشت مؤلف ):
درآویزم حمایل وار یکسر خویش را بر وی
به گرد گردن و سینه اش کنم آغوش چون بخله.عسجدی ( از فرهنگ جهانگیری ).و رجوع به پرپهن و خرفه شود.

فرهنگ عمید

۱. = خرفه
۲. تخم خُرفه.

جمله سازی با بخله

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 درآویزم حمایل‌وار یکسر خویشتن را زو به گرد گردن و پشتش کنم آغوش چون بخله

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز