اهل دل

لغت نامه دهخدا

اهل دل. [ اَ ل ِ دِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) صاحب دل. ( آنندراج ). اهل ذوق و مکاشفه. سالک طریق دل. مقابل اصحاب عقل:
دل اهل دل است آن کعبه داد
مکن ویران مر او را دار آباد.ناصرخسرو.جهالت ظلمت جان و جهان است
بر اهل دل این معنی عیان است.ناصرخسرو.از مدرسه برنخاست یک اهل دلی
ویران شود این خرابه دارالجهل است.( منسوب به خیام ).یا اگر گویی اهل دل کس هست
گویدت دل، خطاست این گفتار.خاقانی.تو ای عطار گرچه دل نداری
ولیکن اهل دل را ذوفنونی.عطار.از آن اهل دل در پی هر کسند
که باشد که روزی به منزل رسند.سعدی.الا گر طلبکار اهل دلی
ز خدمت مکن یک زمان غافلی.سعدی.توان گفت با اهل دل کو بماند.سعدی.آلودگی خرقه خرابی جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی.حافظ.کلید قفل سعادت قبول اهل دل است
مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند.حافظ.درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در جهان نمی بینم.حافظ.

فرهنگ فارسی

صاحب دل

جمله سازی با اهل دل

💡 او معتقد بود اهل دل و حال با زبان حال صحبت می‌کنند و نیازی به سخن گفتن ظاهری نیست که تجلی این گفته وی در دیدارش با شیخ شهاب الدین سهروردی مشهود است. [نک :]

💡 عمری که بی‏حضورش بگذشت اهل دل را ماند به جوی بی‏آب یا تن که جان ندارد

💡 فضولی نیست میل صحبت واعظ مرا زان رو که منع اهل دل کرد از بتان سیمبر واعظ

💡 آن مسیحا لب شفای رنج ما داند ولی نیست تدبیر علاج اهل دل قانون او

💡 نماز، عصاره همه عبادات و گنج اهل دل، و راز و نياز بر آستان جانان.

💡 عافیت را جامه گر بردوش ما افتاده تنگ اهل دل را از لباس پاره نبود عار و ننگ

فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز