اومید

لغت نامه دهخدا

اومید. [ اُ / او ] ( اِ ) امید و رجا. ( ناظم الاطباء ):
جز این بودم اومید جز این داشتم الجخت
ندانستم کز دور گواژه زندم بخت.کسایی.نومید مشو اگر چه اومید نماند
کس در غم روزگار جاوید نماند.( از سندبادنامه ).به اومید رفتم بدرگاه اوی
اومید مرا جمله بیواز کرد.بهرامی.

فرهنگ عمید

= امید

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - آرزو رجا. ۲ - چشمداشت توقع انتظار. ۳ - اعتماد استواری.

جمله سازی با اومید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود

💡 باستغنا اگر فرمان درآید همه اومید معصومان سرآید

💡 دور کن از من قضای هجر خود از تو اومید این قدر دارذ دلم

💡 دل در پی اومید تو شادی می کرد هم بخت بد از امید نومیدم کرد

💡 از خدا اومید دارم من لبق که رساند حق را در مستحق

💡 از چنین کس کاو وفاداری نداشت هیچ‌کس اومید دلداری نداشت

خبب یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز