الفغده

لغت نامه دهخدا

الفغده. [اَ ف َ دَ / دِ ] ( ن مف ) نعت مفعولی از الفغدن. اندوخته بود از هر جنس. ( فرهنگ اسدی ). اندوخته. ( فرهنگ اوبهی ). اندوخته. مدخر. الفنجیده. الفخته. بیلفغده. بیلفنجیده. رجوع به الفاختن و الفخته شود:
بکردار نیکی همی کردمی
وز الفغده خود همی خوردمی.ابوشکور.بیلفنج وز الفغده خویش خور
گلو را ز رسی بسر برمبر.ابوشکور ( از فرهنگ اسدی ذیل رس ).شیر غژم آورد جست از جای خویش
و آمد این خرگوش را الفغده پیش.رودکی.

فرهنگ عمید

اندوخته، اندوخته شده: به کردار نیکی همی کردمی / وز الفغدۀ خود همی خوردمی (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۱۰۶ ).

جمله سازی با الفغده

💡 از پی الفغده و روزی به جهد جانورسوی سپنج خویش جویان و روان

💡 شیر خشم آورد و جست از جای خویش و آمد آن خرگوش را الفغده پیش

شهرت یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
اسکل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز