افراخت
متضادها
فرو ریختن، پایین آوردن
لغت نامه دهخدا
افراخت. [ اَ ] ( فعل ) برداشت و بلند ساخت و آنرا فراشت نیز گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( هفت قلزم ) ( انجمن آرای ناصری ). و بر این قیاس افراخته و افراشته و مصدر آن افراختن و افراشتن است و هر دو را بحذف الف نیزگفته اند. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ):
افراخت لوای پادشاهی
بگرفت سفیدی و سیاهی.خواجه عمید لوبکی.رجوع به افراختن و افراشتن شود.
- افراخت پای؛ بر سه معنی است:
- || کنایه از دویدن است.
- || چیزی که بزیر پا اندازند.
- || بطور استعاره فقیر و بیچاره را گویند. ( از فرهنگ جهانگیری ).
فرهنگ فارسی
برداشت و بلند ساخت و آنرا فراشت نیز گویند.
جمله سازی با افراخت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صبح بر افراخت علم ای غلام رنجه کن از لطف قدم ای غلام
💡 خداوندی که عرش و کرسی افراخت تواند قدرتش تختی چنین ساخت
💡 چو این خشکی علم در عالم افراخت سموم آسا سوی هندوستان تاخت
💡 بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بی شرمی بینداخت
💡 عقل که افراخت به دانش لوا خواند به لوحش الف و با و تا
💡 دگر سوی خاقان لشکر شکن چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن