از خود رفتن

لغت نامه دهخدا

ازخود رفتن. [ اَ خوَدْ / خُدْ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) از حال رفتن. بیهوش شدن. غشی. اغماء:
بوی گل و باد سحری بر سر راهند
گر میروی از خود به ازین قافله ای نیست.صائب.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) از حال رفتن بیهوش شدن غشی اغمائ.

جمله سازی با از خود رفتن

💡 دلیلی در سواد وحشت امکان نمی‌باشد همان چون برق شمع راه از خود رفتن خویشم

💡 به دشت انتظارت از بیاض چشم مشتاقان سفیدی کرد آخر راه از خود رفتن دل‌ها

💡 سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل ‌گر از خود رفتن است تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست

💡 خرد را شهپر پرواز از رطل گران باشد نگیرد کوه غم دامان از خود رفتن دل را

💡 کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما را حزین، از حلقه مجلس، کمند وحدتی دارم

💡 پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل که چون صبح بهاران رنگ می‌گردد به دنبالش

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
آجودان یعنی چه؟
آجودان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز