مردم کش

لغت نامه دهخدا

مردم کش. [ م َ دُ ک ُ ] ( نف مرکب ) کشنده مردم. آدمکش. قاتل. جلاد. میرغضب:
ز پرده به گیسو بریدش کشان
گرفتار در دست مردم کشان.فردوسی.ز نیکی جدا مانده ام زین نشان
گرفتار در دست مردم کشان.فردوسی.همی بود گرسیوز بد نشان
ز بیهودگی یار مردم کشان.فردوسی.ز مردم کشی ترس باشد بسی
زمردم خوری چون نترسد کسی.نظامی.

فرهنگ عمید

آدم کش، قاتل، خون ریز.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه افراد آدمی را بکشد جلاد میرغضب: ز پرده بگیسو بریدش کشان بر روز بانان و مردم کشان. ( شا )

جمله سازی با مردم کش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را

💡 گفتار تو کاید برون از جان و در جان در رود مردم کش است از چه لبت، گر آب حیوان داردش

💡 در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد من زیستن خلق ندانم که چسان است

💡 یاری که هوس دارد، منما رخ مردم کش بگذار که بیچاره یک چند جهان بیند

💡 ای پری راه دیار آن پری پیکر بپرس خانهٔ قصاب مردم کش از آن کافر بپرس

الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز