معزا
لغت نامه دهخدا
معزا. [ م ُ ع َزْ زا ] ( ع ص ) سوکوار و ماتم زده.( غیاث ) ( آنندراج ). || ( اِ ) در شواهد زیر از خاقانی به معنی ماتم و سوکواری و عزا و تعزیت آمده است و ظاهراً مصدر میمی است از تعزیة:
نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم
چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند.خاقانی.بر سوک آفتاب وفا زین پس ابروار
پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم.خاقانی.به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند
تا فلک راچو دلش رنگ معزا بینند.خاقانی.و رجوع به مُعَزّی ̍ شود.
فرهنگ فارسی
سوگوار و ماتم زده
جمله سازی با معزا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بتخانه ز عزتش معزا در سوگ منات و لات و عزی
💡 به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند
💡 وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، ذا عز لا ذل بعده. و قیل عَزِیزاً، ای معزا و قیل ممتنعا علی غیرک مثله.
💡 با پدر بودم به هر بقعت مهنّا و مصیب بیپدر گشتم به هر مجلس معزا و مصاب
💡 بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم