فرو گذاشته

لغت نامه دهخدا

فروگذاشته. [ ف ُ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مهمل. معطل. ضایع. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ترک گفته. متروک. ( یادداشت بخط مؤلف ): لشکر خویش بیافت پراگنده و برگشته و وی را فروگذاشته. ( تاریخ بیهقی ). || فراموش شده:
حکایت شب هجران فروگذاشته به
بشکر آنکه برافکند پرده روز وصال.حافظ.رجوع به فروگذاشتن شود.

فرهنگ فارسی

مهمل. معطل

جمله سازی با فرو گذاشته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عروس معنی او بهر چشم نامحرم فرو گذاشته بر روی پرده های حروف

💡 زلفش فرو گذاشته سر در شراب عید دیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش

💡 مرا و شهر مرا پشت پا زدی و شد ی فرو گذاشته دیوانه را به ویرانی

💡 از آتش دل مشتاق و از بلای فراق فرو گذاشته بودم وُثاق و مرقد را

چاه بیژن یعنی چه؟
چاه بیژن یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز