هوسم

لغت نامه دهخدا

هوسم. [ هََ س َ ] ( اِخ ) ناحیتی است خرد به دیلمان از دیلم خاصه. ( حدود العالم ). از نواحی بلادجبل در پشت طبرستان و دیلم. ( معجم البلدان ). نام ولایتی است از مازندران مشهور به رودسر. ( انجمن آرا ).

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:رودسر، شهر

جمله سازی با هوسم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

💡 حدود تنکابن از شرق رودخانه نمک ابرود و از غرب رودخانه سرخانی هوسم بوده است.

💡 بودم اسیر کافران وقتی و در فراق تو در هوسم که این زمان کاش همان اسیرمی

💡 الفت هوسم نیست به دلهای چمن سیر ترسم که مرا با غم خود وا نگذارند

💡 ابومحمد حسن ناصری پسر ابوجعفر محمد بن احمد از علویان گیلان بود که توسط آل بویه حمایت می‌شد تا بر هوسم حکومت کند.