کرسی نشین

لغت نامه دهخدا

کرسی نشین. [ ک ُ ن ِ ] ( نف مرکب ) تخت نشین. مسندنشین. ( ناظم الاطباء ).
- کرسی نشین کردن حرف؛ به کرسی یا بر کرسی نشانیدن و نشستن حرف و جز آن کنایه است از برآمدن از عهده دعوی خود و حرف خود را راست ساختن و راست شدن.( مجموعه مترادفات ص 286 ).

جمله سازی با کرسی نشین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برخی از اوصاف او در آصف بن برخیاست زان که از کرسی نشین فرقت تا کرسی نشان

💡 بر سر ایوان عرش اینک منادی می‌زند کامد و کرسی نشین شد خسرو دارانشان

💡 انتظام کار و بار روزگار از عدل تست خط اگر کرسی نشین شد هم ز سعی مسطرست

💡 خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندر فراز مسند عزت همی کرسی نشین آمد

💡 در وثاق خاص خود گرد یساق افشاند باز آصف کرسی نشین مسند فراز سرفراز

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز