مویی

لغت نامه دهخدا

مویی. ( ص نسبی ) منسوب به مو. ( ناظم الاطباء ). منسوب به موی. آنچه به موی نسبت دارد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به مو و موی شود. || ساخته شده از مو. از مو. از موی. که ازموی ساخته باشندش: الک مویی. ( از یادداشت مؤلف ).
- جامه مویی؛ جامه آراسته با خز. ( ناظم الاطباء ).
مویی. ( گرجی، فعل امر ) کلمه گرجی است به معنی بیا. ( از مقدمه نزهةالمجالس چ ریاحی ص 28 ):
از عشق صلیب موی رومی رویی
ابخازنشین گشتم و گرجی کویی
از بس که بگفتمش که مویی مویی
شد موی زبانم و زبان هر مویی.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 926 ).گرچه صنما همدم عیساست دمت
روح القدسی چگونه خوانم صنمت
چون موی شدم ز بسکه بردم ستمت
مویی مویی که موی مویم ز غمت.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 708 ).

فرهنگ فارسی

منسوب به مو ٠ یا ساخته شده از مو ٠ الک مویی ٠

جمله سازی با مویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ده مویی یا دمویی روستایی در دهستان چاه علی بخش جلگه چاه هاشم شهرستان دلگان استان سیستان و بلوچستان ایران است.

💡 گر تنم مویی شود از دست جور روزگار بر من آسان‌تر بود کآسیب مویی بر تنش

💡 در مورد عمل «اسمز» جریان مخلوط شدن از راه جدارهای نازک ریشه‌های ظریف مویی یک گیاه یا جدارهای روده در حیوانات انجام می‌گیرد.

💡 غارت دین میکند مژگان اومن چون کنم کاندرین ره هر سر مویی مرا یک رهزن است

💡 در عنکبوت‌ها، اموکروم‌ها معمولاً به صورت ذرات رنگدانه در سلول‌های پوست زیرین که زیر پوشش مویی قرار دارد ذخیره می‌شوند.

💡 خطرها باشد از آه ضعیفان سربلندان را که مویی کاسه فغفور را از قیمت اندازد