مسکی
مترادفها
سیاه، سیاهی
لغت نامه دهخدا
مسکی. [ م ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به مسک و معامله آن. ( از الانساب سمعانی ). || مشکی. سیاه. برنگ مشک: ولها [ لقراصیا ] ثمرشبیه بالعنب مدور یتدلی من شی ً شبیه بالخیوط الخضر... و لونه یکون أولا أحمر ثُم یکون مسکیا و منه مایکون أسود. ( ابن البیطار ).
فرهنگ فارسی
برنگ سیاه
دانشنامه عمومی
مسکی، روستایی در دهستان اسماعیل چات بخش مرکزی شهرستان زرآباد در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
بر پایه سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۹۵، جمعیت این روستا برابر با ۵۶ نفر ( ۱۳ خانوار ) بوده است.
جمله سازی با مسکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 فراز دیدۀ مخمور خوب می بندد زشعرم مسکی و مخمری دو صد نقاب انگور
💡 فارغ التحصیلان مدرسه حقوق کرنل شامل میرون چارلز تیلور، ادموند مسکی و ویلیام پی راجرز، ساموئل پیرس، تسای اینگ-ون، مری دانلون آلگر، سونگ سانگ هیون، و همچنین بسیاری از اعضای کنگره ایالات متحده، فرمانداران، دادستانهای عمومی، قضات، دیپلماتها و بازرگانان فدرال و ایالتی ایالات متحده.