لغت نامه دهخدا
مدیحت. [ م َ ح َ ] ( ع اِمص ) مدیحة. مدیحه. مدح. مدیح. ستایش. رجوع به مدیحه شود:
زآنکه فکر من از مدیحت او
نهر جاری و بحر مسجور است.مسعودسعد.
مدیحة. [ م َ ح َ ] ( ع اِمص، اِ ) مدیح. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مدیحت و مدیحه شود.
مدیحت. [ م َ ح َ ] ( ع اِمص ) مدیحة. مدیحه. مدح. مدیح. ستایش. رجوع به مدیحه شود:
زآنکه فکر من از مدیحت او
نهر جاری و بحر مسجور است.مسعودسعد.
مدیحة. [ م َ ح َ ] ( ع اِمص، اِ ) مدیح. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مدیحت و مدیحه شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در مدیحت چو کشم اسب فصاحت در زرین عجب ار غاشیه ام ابن مُقفّع نکشد
💡 کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیر کلکی که در زلال مدیحت شناور است
💡 اگر مدیحت گویم نیابم از تو عطا وگر نگویمت از من همی بیازاری
💡 لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه که به از حور بهشتست گه بادافراه
💡 تا نگردیده است بار خاطرت طول سخن می کنم ختم مدیحت بر دعای مستجاب
💡 نیکو نبود گر پس از ایمان مدیحت طبعم به ثنای دگری گردد مرتد