ننهاده

لغت نامه دهخدا

ننهاده. [ ن َ ن ِ / ن َ ن َ / ن َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نانهاده. نگذاشته. مقابل ِ نهاده. || غیرمقدر. نامقدر. تعیین ناشده. تقدیرناشده:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی.حافظ.

فرهنگ فارسی

( اسم ) نامقدر. یا روزی ننهاده. روزی نامقدر رزق غیر مقدر: بشنو این نکته که خود را ز غم آزاد کنی خون خوری گر طلب روزه ننهاده کنی. ( حافظ.۳۴٠ )

جمله سازی با ننهاده

💡 بی‌عزم و بی‌لقای تو در سرعت و ضیاء ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب

💡 ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟

💡 خورشید پا به خشت حریم تو چون نهد؟ ننهاده است بر سر مصحف کسی کتاب

💡 ز رخ نگشوده ماهی را، کشد میغ به سر ننهاده تاجی را زند تیغ

💡 همه همّت بلند افتاده بودند ز سر گردن کشی ننهاده بودند

💡 سم ننهاده است گر سمند تو بر چرخ بر رخ او از هلال این چه نشان است