لغت نامه دهخدا
نصیحت گوی. [ ن َ ح َ ] ( نف مرکب ) نصیحت گو. رجوع به نصیحت گو شود:
نصیحت گوی را از ما بگو ای خواجه دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران.سعدی.
نصیحت گوی. [ ن َ ح َ ] ( نف مرکب ) نصیحت گو. رجوع به نصیحت گو شود:
نصیحت گوی را از ما بگو ای خواجه دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران.سعدی.
( نصیحت گو ی ) ( صفت ) پند دهنده ناصح: مقالات نصیحت گو همین است که سنگ انداز هجران در کمین است. ( حافظ.۳۵۶ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای بهار آنچنان نصیحت گوی که خدا داند و تو دانی و اوی
💡 راستی کردند و فرمودند مردان خدای ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را