نصیحت گو

لغت نامه دهخدا

نصیحت گو. [ ن َ ح َ ] ( نف مرکب ) نصیحت گوی. نصیحت گر. نصیحت کار. نصیحت گذار. ( از آنندراج ). واعظ. موعظه کننده. نصیحت کننده:
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو در صلاح خویشتن کوش.سعدی.نصیحت گوی رندان را که با حکم خدا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم چرا ساغر نمی گیرد.حافظ.برو معالجه خود کن ای نصیحت گو
شراب و شاهد شیرین کرا زیانی داد.حافظ.خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد.حافظ.

جمله سازی با نصیحت گو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

💡 مرا ناصح نصیحت گو مفرمای که جز حرصم نیفزود این نصاحت

💡 ناصحم گوید به یکبار اختیار از دست مگذار این نصیحت گو کسی را کن که دارد اختیاری

💡 نیارد منع عاشق از نظر بازی آن منظر نصیحت گو اگر از زمره اهل نظر باشد

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز