لغت نامه دهخدا
مدحت گوی. [ م ِ ح َ ]( نف مرکب ) مدحت گو. رجوع به مدحت گو شود:
به وصف کردن او در ببارد و عنبر
ز طبع مدحتگوی و ز لفظ مدحت خوان.رودکی.
مدحت گوی. [ م ِ ح َ ]( نف مرکب ) مدحت گو. رجوع به مدحت گو شود:
به وصف کردن او در ببارد و عنبر
ز طبع مدحتگوی و ز لفظ مدحت خوان.رودکی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از لب اقبال و دولت بوسه یافت این لبان خشک مدحت گوی تو
💡 گفتتد مرا که بر ابوبکر و عمر مدحت گوی رستی بقیامت ز سقر
💡 بوصف کردن او در ببارد و عنبر ز طبع مدحت گوی و ز لفظ مدحت خوان
💡 برازدم که چون من نیست هیچ مدحت گوی برازدش که چنو نیست هیچ مدحت خر
💡 نبوم بهر طمع مدحت گوی این نیابی ز من جز از من جوی