فرنجی

مترادف‌ها

اروپایی، فرنگ

لغت نامه دهخدا

فرنجی. [ ف َ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به فرنجه که ولایتی است و جمعی از رومیان بدانجا منسوب اند. ( سمعانی ). رجوع به فرنگی شود.

فرهنگ فارسی

منسوب به فرنجه که ولایتی است و جمعی از رومیان بدان جامنسوب اند.

جمله سازی با فرنجی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 مردان هورامانی چوخه، پانتول، ملکی شال، دستار، فرنجی و کله بال و زنان آن جانی، کلنجه، شال، کلاه و کلله می‌پوشند. انواع این لباس‌ها با زیورآلات مختلف تزئین شده‌اند و رنگارنگ هستند. پیش از ورود پارچه و کفش‌های خارجی و سایر منسوجات داخلی به استان کردستان، بیشتر پارچه‌ها و پای‌افزار مورد نیاز آن‌ها توسط بافندگان و دوزندگان محلی بافته و ساخته می‌شده که با تعداد محدود هنوز رواج دارد (انواع لباس؛ رانه چوخه و فرنجی). از دیگر صنایع دستی رایج در هورامان می‌توان گلیم، سجاده، نمد، سبد، گیوه (کلاش)، ظروف چوبی و …

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران