نیم کشته
لغت نامه دهخدا
نیم کشته. [ ک ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نیم کشت. نیم بسمل. مجروح محتضری که رمقی ونیم جانی دارد: لشکر چون پادشاه را نیم کشته دیدند همه راه هزیمت گرفتند. ( اسکندرنامه خطی ).
به آب تیغ اجل تشنه است مرغ دلم
که نیم کشته به خون چند بار برگردد.سعدی.
فرهنگ فارسی
نیم کشت. نیم بسمل. مجروح محتضری که رمقی و نیم جانی دارد.
جمله سازی با نیم کشته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون شمع نیم کشته و آورده جان به لب در انتظار وصل چنانم بسوختی
💡 بر خاک درگه تو تپیدم بسی ز غم چو مرغ نیم کشته تپانم بسوختی
💡 از زنده داری شب چون نیم کشته گشتم از کشتگانت مانا خوابی تمام خواهم
💡 قیاس رشک ازین کن که نیم کشته هجر ز بزم وصل تو بیاختیار برخیزد
💡 نازی بکن، که بی خبر افتم بخاک و خون یعنی که: نیم کشته آن ناز کن مرا
💡 از من چو نیم ناز دگر داشتی دریغ چون صید نیم کشته به ناچار زیستم