نگین نگین

لغت نامه دهخدا

نگین نگین. [ ن ِ ن ِ ] ( ق مرکب ) قطعه قطعه. ( آنندراج ). لخته لخته. قطره قطره چون قطعات کوچک لعل که بر انگشتری نصب کنند. ( یادداشت مؤلف ). || کنایه از قطرات اشک خونین:
زآن خاتم سهیل نشان بین که بر زمین
چشمم نگین نگین چو ثریا برافکند.خاقانی.ز خاک ما چو درمهای تازه سکه هنوز
نگین نگین جگر داغدار می یابد.طالب آملی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

قطعه قطعه ٠ لخته لخته ٠ قطره قطره چون قطعات کوچک لعل که بر انگشتری نصب کنند ٠ یا کنایه از قطرات اشک خونین ٠

جمله سازی با نگین نگین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خونم نگین نگین که فرو می چکد ز چشم بر هر نگین ز کلک وفا نقش نام تست

💡 نه جام دل که اگر خاتم سلیمان است نشان عشق ندارد نگین نگین بادا

💡 آن طفل ز بس که شرمگین است چون گل رنگش نگین نگین است

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز