لغت نامه دهخدا
نکوعهد. [ ن ِ ع َ ] ( ص مرکب ) باوفا. که عهد خود نشکند. که پیمان نگه دارد:
این همه زحمت که هست درد دو چشم من است
هیچ نکوعهدنیست کو شودم توتیا.خاقانی.
نکوعهد. [ ن ِ ع َ ] ( ص مرکب ) باوفا. که عهد خود نشکند. که پیمان نگه دارد:
این همه زحمت که هست درد دو چشم من است
هیچ نکوعهدنیست کو شودم توتیا.خاقانی.
با وفا. که عهد خود نشکند. که پیمان نگهدارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در نکو عهد سلیمان زمان خسروی کاو کرده ملک از ظلم، پاک
💡 به نزد آن بت مه روی کس فرستادم که ای نگار نکو عهد و ای مه دلدار
💡 با من بت من هیچ نکو عهد نشد زو حاجت من روا به صد جهد نشد
💡 گفتمت عهد به پایان نبری روزِ نخست الحق الحق چه نکو عهد و وفایی داری
💡 بگو: ای کهن دوستداران یکدل بگو: ای نکو عهد یاران ذوالید