نماندن
مترادفها
نبودن، غیبت
متضادها
ماندن
لغت نامه دهخدا
نماندن. [ ن َ دَ ] ( مص منفی ) رفتن. اقامت نکردن. دوام نیاوردن. مقابل ماندن. || مردن. درگذشتن. ( یادداشت مؤلف ): چون عم او اردشیر که جای پدرش گرفته بود نماند. ( فارسنامه ابن بلخی ). در آن وقت که حالت شیخ به کمال رسیده بود و پیر ابوالفضل حسن نمانده. ( اسرارالتوحید ص 17 ). در موصل نماند سن او به نودوشش رسید. ( جامعالتواریخ ).
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نمانده ست.حافظ. || رها نکردن. نگذاشتن. ( یادداشت مؤلف ):
نماند ایچ در دشت اسبان یله
بیاورد چوپان به میدان گله.فردوسی.
فرهنگ فارسی
رفتن. اقامت نکردن. دوام نیاوردن. مقابل ماندن. یا مردن. در گذشتن.
جمله سازی با نماندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس از پایان کار تیم یافتن اجساد، آب این استخر جهت اطمینان بابت بجا نماندن اجساد احتمالی طی چند روز توسط پمپ خالی شد.
💡 با نشستن روی صندلیهای غیر استاندارد بخش زیرین زانو با لبهٔ صندلی درگیر میشود و فرد برای آویزان نماندن پاها تلاش میکند نوک انگشتان را به زمین بزند کاری که رفتوآمد خون را با مشکل رویارو میکند.
💡 استقبال از سالن روسیخان باعث شد پیش از تمام شدن رمضان رقیب جدیدی به نام آقایوف وارد صحنه شود. آقایوف ابتدا در خیابان چراغ گاز به نمایش فیلم پرداخت و سپس سالن کوچکی در خیابان ناصری (ناصر خسرو) دایر کرد. روسی خان برای عقب نماندن از رقیب تالار دارالفنون را که روبروی سالن آقایوف بود اجاره کرد و سالنی ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفره در آنجا به راه انداخت و دو نوازنده نیز استخدام کرد تا هنگام نمایش فیلم بنوازند.
💡 چه خوش بود آن نماندن بر یکی سان گهی فریاد خوان گه آفرین خوان