لغت نامه دهخدا
میدان گرای. [ م َ / م ِ گ َ ] ( نف مرکب ) میدان گراینده. آنکه میل به میدان کند. آنکه روی به میدان آرد جنگ آزمایی را. مایل به جنگ و نبرد در میدان جنگ:
شد از چنبر مهد میدان گرای
ز گهواره در مرکب آورد پای.نظامی.
میدان گرای. [ م َ / م ِ گ َ ] ( نف مرکب ) میدان گراینده. آنکه میل به میدان کند. آنکه روی به میدان آرد جنگ آزمایی را. مایل به جنگ و نبرد در میدان جنگ:
شد از چنبر مهد میدان گرای
ز گهواره در مرکب آورد پای.نظامی.
میدان گراینده آنکه میل به میدان کند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شد از چنبر مهد میدان گرای ز گهواره در مرکب آورد پای