موی تاب

لغت نامه دهخدا

موی تاب. ( نف مرکب ) تابنده مو. موتاب. آنکه تارهای موی سر به هم تاب دهد و از آن رشته سازد. || آنکه طناب مویی می سازد. رسن تاب. رسنگر. ( ناظم الاطباء ):
ز هجر موی تاب خود سیه شد روزگار من
ازآن است اینکه پستر می رود هر روز کار من.سیفی ( از آنندراج ).|| که موی خود یا دیگری بتابد. آنکه گیسوی خود تابیده باشد. کنایه است از معشوق که گیسوی بلند و تاب داده دارد.

فرهنگ فارسی

تابند. مو ٠ موتاب ٠ آنکه تارهای موی سر بهم تاب دهد و از آن رشته سازد ٠

جمله سازی با موی تاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتمش با موی تاب امرد تویی عمر ابد گفت اسیرم شو که مویی در رسن باشد مدد

💡 به زور تندخویی خستگان را رام خود کردن به آتش بردن است از موی تاب پیچش مو را

رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز