لغت نامه دهخدا
مه چهره. [ م َه ْ چ ِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ماه چهره. با رخساری چون ماه. زیباروی:
بدو گفتم که ای مه چهره مگذار
که از گلزار تو ریحان برآید.عطار.بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است.حافظ.
مه چهره. [ م َه ْ چ ِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ماه چهره. با رخساری چون ماه. زیباروی:
بدو گفتم که ای مه چهره مگذار
که از گلزار تو ریحان برآید.عطار.بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است.حافظ.
ماه چهره ٠ با رخساری چون ماه ٠ زیباروی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا شبش بنشاندی روز دراز راز میگفتی بدان مه چهره باز
💡 ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد باز در دور قمر شین تمام اندازد
💡 در ماتم شمس از شفق خون بچکید مه چهره بکند و زهره گیسو ببرید