منسق
مترادفها
منظم، هماهنگ، مرتب
متضادها
بینظم، نامنظم، آشفته
لغت نامه دهخدا
منسق. [ م ُن َس ْ س َ ] ( ع ص ) مرتب و آراسته. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). به سامان. منتظم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): امور دولت به حسن کفایت و یمن ایالت وزیر در سلک انتظام منسق ومجتمع بود. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 365 ).
فرهنگ فارسی
مرتب و آراسته. بسامان
جمله سازی با منسق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عالم امکان، ز عزم توست منسق عرصهٔ گیتی، ز نظم توست منظم