ملکشه
لغت نامه دهخدا
ملکشه. [ م َ ل ِ ش َه ْ ] ( اِخ ) مخفف ملکشاه:
ملکشه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش
کنون خاکستر و خاکی است مانده در سپاهانش.خاقانی.اتابک است ز بهر نظام گوهر ملک
ملکشهی که مجاهد نظام او زیبد.خاقانی.یک چند اگر برادر و مادرت رفته هم
صد چون ملکشهش گرو آستان شده.خاقانی.وآن ملک را که بد ملکشه نام
بود دین پروری چو خواجه نظام.نظامی ( هفت پیکر چ وحید دستگردی ص 32 ).و رجوع به ملکشاه شود.
جمله سازی با ملکشه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به سوی ملک ملکشه ز طوس موکب شاه نهاد رو چو الب ارسلان به عزم ستیز
💡 پیش از یقین ملکشه محمود را شمر بیش از گمان ملکشه محمود را شناس
💡 در ملک و عز و دولت و جاه ابد همی تو جاودان ملکشه محمود را شناس
💡 زر گر قدرت ز سیم ماه و زر آفتاب از پی سلطان ملکشه تخت و افسر می زند
💡 ای جهان از فتنه تا صد سال دیگر ایمنی زانکه از رنگ ملکشه بوی سنجر می زند
💡 وآن ملک را که بد ملکشه نام بود دینپروری چو خواجه نظام