لغت نامه دهخدا
ملک خو. [ م َ ل َ ] ( ص مرکب ) ملک خوی. ملک خصال. فرشته خوی. فرشته نهاد. آنکه خصلت و خوی وی چون فرشتگان باشد. نیکخو:
آن ملک رسم و ملک طبع و ملک خو که بدو
هرزمان زنده شود نام ملک نوشروان.فرخی.و رجوع به ملک خوی شود.
ملک خو. [ م َ ل َ ] ( ص مرکب ) ملک خوی. ملک خصال. فرشته خوی. فرشته نهاد. آنکه خصلت و خوی وی چون فرشتگان باشد. نیکخو:
آن ملک رسم و ملک طبع و ملک خو که بدو
هرزمان زنده شود نام ملک نوشروان.فرخی.و رجوع به ملک خوی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن ملک رسم و ملک طبع و ملک خو که بدو هر زمان زنده شود نام ملک نوشروان
💡 ز کوی لطف و به حکم کرم ز روی جواب دعای من برسان صاحب ملک خو را
💡 فلک جناب و ملک خو عماد دولت و دین توئی که جاه تو شد ملک جاودانی من