لغت نامه دهخدا
ملک زاد. [ م َ ل ِ ] ( ن مف مرکب، اِ مرکب ) ملک زاده. شاهزاده. فرزند شاه: پارسا بود و سخت با رای و تدبیر بود چنانکه ملک زادان باشند. ( ترجمه طبری از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به ملک زاده شود.
ملک زاد. [ م َ ل ِ ] ( ن مف مرکب، اِ مرکب ) ملک زاده. شاهزاده. فرزند شاه: پارسا بود و سخت با رای و تدبیر بود چنانکه ملک زادان باشند. ( ترجمه طبری از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به ملک زاده شود.
ملک زاده. شاهزاده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ملک زاد اول و با ملک شد بزرگ وانگاه باز ملک بدو شد بزرگوار