مقطوعه
مترادفها
قطعه
لغت نامه دهخدا
( مقطوعة ) مقطوعة. [ م َ ع َ ] ( ع ص ) تأنیث مقطوع. ج، مقطوعات. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به مقطوع شود. || قطعه ( شعر ). ج، مقطوعات: ملح من مقطوعاته فی کل فن قال:
یا حبذاالکأس من یدی قمر
یخطر فی معرض من الشفق
بدا و عین الدجی محمرة
اجفانها من سلافةالفلق.( از یتیمة الدهر ج 3 ص 262 و 263 ).
مقطوعه. [ م َ ع َ / ع ِ ] ( از ع، ص ) قطع شده و بریده شده و مقطوع. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
قطع شده و بریده شده و مقطوع.
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی مَقْطُوعَةٍ: قطع شده
ریشه کلمه:
قطع (۳۶ بار)
جمله سازی با مقطوعه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مصرع مطلع ما مقطع مقطوعه نکوست مژده ای دل که ز ره قافله داد آمد
💡 این مقطوعه موسیقی که توسط آهنگساز مشهور در سالهای اخیر ساخته شده است، با ملودیهای بسیار آرام و تاثیرگذار، احساسات عمیقی را در شنوندگان برمیانگیزد.
💡 در کنسرت بزرگ امشب، نوازنده قرار است یک مقطوعه بسیار دشوار از آثار کلاسیک را اجرا کند که نیازمند مهارت و تمرین بسیار زیاد از سوی اوست.
💡 بسیاری از هنرمندان معتقدند که هر مقطوعه هنری، در واقع بازتابی از روح و تجربیات زیسته خالق آن است که به شکلی خلاقانه بیان شده است.