مقتصر
مترادفها
محدود، اندک
متضادها
نامحدود، بیحد، بیکران
لغت نامه دهخدا
مقتصر. [ م ُ ت َ ص َ ] ( ع ص ) کوتاه. مختصر. مجمل. ( از ناظم الاطباء ).
مقتصر. [ م ُ ت َ ص ِ ] ( ع ص ) بسنده کننده و نگذرنده از چیزی. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). آنکه پسند می کند چیزی را و خشنود است از آن و نمی گذرد از آن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به اقتصار شود.
- مقتصر علی ازار؛ خشنود است از ازار که می پوشاند برهنگی را. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
بسنده کننده و نگذرنده از چیزی
جمله سازی با مقتصر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دعا می گویمش اما نه زانسان که باشد مقتصر بر خط عاجل
💡 سمند فخر دین فاخر ز فخرت مفتخر بادا کمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا
💡 سخنرانی امروز استاد دانشگاه بسیار کوتاه و مقتصر به بیان نکات اصلی بود و او از ورود به جزئیات فرعی و بحثهای غیرمرتبط خودداری کرد.
💡 او در تمام طول مدت گفتگو، مقتصر به پاسخ دادن به سوالات مستقیم بود و سعی نمیکرد با صحبتهای طولانی، توجه مخاطبان را منحرف کند.
💡 بودجه اختصاص یافته به این پروژه بسیار ناچیز و مقتصر به تهیه تجهیزات اولیه بود، که باعث شد اجرای مراحل بعدی با چالشهای جدی روبرو شود.