لغت نامه دهخدا
مغنیاطیس. [ م َ] ( معرب، اِ ) مغناطیس. ( از فهرست ولف ):
که دانا ورا مغنیاطیس خواند
که رومیش بر اسب آهن نشاند.فردوسی.تو از مغنیاطیس گیر این نشان
که او را کسی کرد آهن کشان.فردوسی.و رجوع به مغناطیس شود.
مغنیاطیس. [ م َ] ( معرب، اِ ) مغناطیس. ( از فهرست ولف ):
که دانا ورا مغنیاطیس خواند
که رومیش بر اسب آهن نشاند.فردوسی.تو از مغنیاطیس گیر این نشان
که او را کسی کرد آهن کشان.فردوسی.و رجوع به مغناطیس شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که دانا و را مغنیاطیس خواند که رومیش بر اسپ هندی نشاند
💡 تو از مغنیاطیس گیر این نشان که او را کسی کرد ز آهنکشان