مسم

لغت نامه دهخدا

مسم. [ م ُ س ِم م ]( ع ص ) دارای باد گرم. ذی سموم. ( از اقرب الموارد ).
- یوم مسم؛ یوم سام. روز باد گرم. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). ذوسموم.
مسم. [ م ِ س َم م ] ( ع ص ) آن که بخورد هر چیز را که بر آن قادر شود. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
مسم. [ م َ س َم م ]( ع اِ ) موضع نفوذ. ج، مَسام. جج، مَسامات. ( ناظم الاطباء ). ثقبه و منفذ پوست بدن. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

موضع نفوذ

جمله سازی با مسم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

💡 تا مسم را زر کند اکسیر سازی در کجاست روی آنم نیست تا خود منت از آهن کشم

💡 در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

💡 من که مسم را به زر اندوده‌اند می‌کنم آنها که نفرموده‌اند

💡 عمل کن مسم را ازین کیمیا خلاصی ده از هر غمم چون طلا

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز