لغت نامه دهخدا
مخب. [م ُ خ ِب ب ] ( ع ص ) ( از «خ ب ب » ) پویاننده اسپ را. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کسی که می پویاند اسب خود را. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به خبا شود.
مخب. [م ُ خ ِب ب ] ( ع ص ) ( از «خ ب ب » ) پویاننده اسپ را. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کسی که می پویاند اسب خود را. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به خبا شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوران شرابست، مخب الّا مست گل بر سر پایست، منه جام از دست