گنجایی

لغت نامه دهخدا

گنجایی. [ گ ُ ] ( حامص ) توانائی گنجیدن. ( ناظم الاطباء ). گنجایش:
گفت اکنون چون منی ای من درآ
نیست گنجایی دو من در یک سرا.مولوی ( مثنوی چ خاور ص 61 ). || توانائی. قدرت. ( ناظم الاطباء ).
- گنجایی داشتن؛ ظرفیت و گنجایش داشتن: این مملکتی است که طفیلی را گنجایی دارد. ( نفحات الانس جامی ). او به مکنت و ثروت و خیول و دواب و غنایم به مرتبه ای بود که در ساحت اردبیل گنجایی نداشت. ( عالم آرای عباسی چ امیرکبیر ج 1 ص 10 ).
- گنجایی یافتن؛ گنجیدن و گنجایش یافتن: چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد. ( فیه مافیه ).

فرهنگ فارسی

۱ - گنجایش: گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایش دو من در یک سرا. ( مثنوی ) ۲ - توانایی گنجیدن: محبت اغیار را در باطن وی گنجایی نمیاید. ۳ - توانایی قدرت.

جمله سازی با گنجایی

💡 بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست

💡 یاد تو چنان فرو گرفتش که در او گنجایی هیچ چیز دیگر نگذاشت

💡 زندگی ومردنش بهر خداست در دلش گنجایی غیر از کجاست

💡 چو چشم از اشک نومیدی بود پر کجا باشد در او گنجایی در

💡 گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا

💡 کند در دل چنان جا دلبری را که گنجایی نماند دیگری را

شهرت یعنی چه؟
شهرت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز