لغت نامه دهخدا
نزاد. [ ن َ ] ( اِ ) نژاد. نسب. نُسْبة. نِسْبة. ( منتهی الارب ): عَدْفة؛ بن ونزاد هر چیزی. نُحاز، نِحاز؛ اصل و نزاد. نصاب؛ نزاد و اصل هر چیزی. ( منتهی الارب ). رجوع به نژاد شود.
نزاد. [ ن َ ] ( اِ ) نژاد. نسب. نُسْبة. نِسْبة. ( منتهی الارب ): عَدْفة؛ بن ونزاد هر چیزی. نُحاز، نِحاز؛ اصل و نزاد. نصاب؛ نزاد و اصل هر چیزی. ( منتهی الارب ). رجوع به نژاد شود.
نژاد و نسب اصل و نژاد نسبه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مردانه باش و فرزانه زی. اندوز دانش و آموز هنر را جز پرچمه شیخی ثمر نزاد و گوهرت را جز دعوی بی معنی خطر نرست، و خود را هر دو از جوشش گسستی و از کوشش خستی و باز همانی که هستی:
💡 جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان وینها از آدماند چرا جملگی خرند؟
💡 گفت «مشرق زین دو کس بهتر نزاد ناخن شان عقده های ما گشود
💡 آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزاد ز آتش طبعت چرا زادهست چندین شعر تر
💡 که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز کسری بر آغاز تا نوشزاد
💡 تا ناف زمین را به نوالت نبریدند توام حرم کعبه نزاد امن و امان را