متعلقان
مترادفها
پیروان، وابسته ها، پیوستگان
لغت نامه دهخدا
متعلقان. [ م ُ ت َ ع َل ْ ل ِ ] ( اِ ) جمع متعلق. خویشاوندان. ( ناظم الاطباء ): و اهل و متعلقان در آن حالت می گریستند. ( انیس الطالبین ص 33 ). و چون به منزل رسیدم نخواستم نیز که هیچکس از متعلقان از حال من باخبر شود. ( انیس الطالبین ص 30 ). دست تناول به طعام آنگه برند که متعلقان و زیردستان بخورند. ( گلستان ). کسی از متعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند. ( گلستان ). متعلقانش را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگاراو، پندش دادند وبندش نهادند و سودی نکرد. ( گلستان چ قریب ص 134 ).
فرهنگ فارسی
خویشاوندان
جمله سازی با متعلقان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گفت: ایمان خاص است و اسلام عام است. و پرسیدند: اگر اصحاب سلاطین و متعلقان ایشان چیزی به شیخ آورند و گویند از وجه حلال است، قبول فرمائی؟ گفت: نه، از آنکه ایشان ترک صلاح خود کردهاند. چون در بند صلاح نیاند چگونه صلاح دیگری نگاه دارند؟!
💡 دوم زهدستباید که از دنیا بکلی اعراض کند نه اندک گذارد و نه بسیار و اگر خویشان و متعلقان دارد جمله برایشان علی فرایض الله قسمت کند و اگر خویشان ندارد جمله مال در راه شیخ نهد تا در مصالح مریدان صرف میکند و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع گردد.