لغت نامه دهخدا
لنگرگیر. [ ل َ گ َ ] ( نف مرکب ) کشتی که به سبب گرانی به جای خود تواند ایستاد. ( آنندراج ):
بود معذور گر در وجد آید سالک واصل
که کشتی نیست لنگرگیر چون گردیددریائی.محمدسعید اشرف.
لنگرگیر. [ ل َ گ َ ] ( نف مرکب ) کشتی که به سبب گرانی به جای خود تواند ایستاد. ( آنندراج ):
بود معذور گر در وجد آید سالک واصل
که کشتی نیست لنگرگیر چون گردیددریائی.محمدسعید اشرف.
( صفت ) کشتیی که بسبب سنگینی در جای تواند ایستاد: بود معذور گردروجد آید سالک و اصل که کشتی نیست لنگر گیر چون گردید دریایی. ( محمد سعید اشرف لغ. )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیست لنگر گیر دریای پرآشوب جهان کشتی ما را اگر لنگر نباشد گو مباش
💡 بحر عقل است آن که هر موجی به زنجیرش کند نیست لنگر گیر بحر اخضر دیوانگی