لغت نامه دهخدا
فریشته خوی. [ ف ِ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) فرشته خوی. فریشته خو. آنکه خوی و سیرت فرشتگان دارد:
گفتم ای بانوی فریشته خوی
با چو من بنده این حدیث مگوی.سوزنی.رجوع به فریشته و فرشته خوی شود.
فریشته خوی. [ ف ِ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) فرشته خوی. فریشته خو. آنکه خوی و سیرت فرشتگان دارد:
گفتم ای بانوی فریشته خوی
با چو من بنده این حدیث مگوی.سوزنی.رجوع به فریشته و فرشته خوی شود.
فرشته خوی. فریشته خو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتم ای بانوی فریشته خوی با چو من بنده این حدیث مگوی