لغت نامه دهخدا
فروکنده. [ ف ُ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کنده و ریخته. کشیده و کنده.
- فروکنده موی؛ کسی که موی سرش کنده شده باشد:
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
خراشیده روی و فروکنده موی.فردوسی.
فروکنده. [ ف ُ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کنده و ریخته. کشیده و کنده.
- فروکنده موی؛ کسی که موی سرش کنده شده باشد:
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
خراشیده روی و فروکنده موی.فردوسی.
کنده و ریخته. کشیده و کنده
💡 گهی ماننده خنگی لگام از سر فرو کنده شده تا زنده اندر مرغزاری خرم و خضرا