گرفتار کردن

لغت نامه دهخدا

گرفتار کردن. [ گ ِ رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اسیر کردن. در بند کردن. مقید کردن:
آن را که به کین جستن تو دست همی سود
سلطان جهان کردبه دست تو گرفتار.فرخی.کس دل به اختیار بمهرت نمیدهد
دامی نهاده ای و گرفتار میکنی.سعدی.هرجا که سروقامتی و موی دلبریست
خود را بدان کمند گرفتار میکنم.سعدی ( خواتیم ).گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام.سعدی ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - مبتلی کردن دچار ساختن. ۲ - در بند کردن مقید کردن: گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام. ( گلستان ) ۳ - اسیر کردن برده کردن: آنرا که بکین جستن تو دست همی سود سلطان جهان کرد بدست تو گرفتار. ( فرخی ) ۴ - صید کردن شکار کردن. ۵ - عاشق کردن دلباخته ساختن: کس دل باختیار بمهرت نمیدهد دامی نهاده یی و گرفتار میکنی. ( سعدی )

جمله سازی با گرفتار کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرفتن تنی چند زنگی ز راه گرفتار کردن در این بارگاه

💡 دربارهٔ عاقبت کار باکالیجار هم اطلاعی در دست نیست. زریاب احتمال می‌دهد که وی در زمان سقوط امارتش به دست انوشیروان به قتل رسیده باشد، ولی منابع چنین گزارشی ارائه نداده‌اند. او سپس می‌گوید: «نظر به مناسبات معمول آن زمان، نگاه‌داشتن دشمنی بزرگ پس از گرفتار کردن او، درست نمی‌نماید و خصوصاً آن که ابن اثیر ذیل حوادث ۴۳۳، می‌گوید مرداویج مادر انوشیروان، همان زن سابق باکالیجار، را به زنی گرفت، که این امر تنها با قتل باکالیجار می‌توانست واقع شود؛ مگر آن که احتمال بدهیم این زن را به زور مطلقه کرده باشند، که احتمالی بعید است.»

محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز