لغت نامه دهخدا
یک پوست. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) یک لاقبا. ( یادداشت مؤلف ):
کسوه بر کسوه شود همچو پیاز
پیش تو مادح یک پوست چو سیر.سوزنی.
یک پوست. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) یک لاقبا. ( یادداشت مؤلف ):
کسوه بر کسوه شود همچو پیاز
پیش تو مادح یک پوست چو سیر.سوزنی.
یک لا قبا
💡 کسی شکر چون گوید آن دوست را که داد اینقدر مغز یک پوست را
💡 چون با دل تو نیست … در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
💡 عصمت آنست که با دوست به یک پوست شوی نه که چون باد هوسناک ز گل بگریزی
💡 به سان گل دو صد برگ است و یک پوست که تا کی برکند زیشان فلک پوست
💡 بیا عارف دوباره دوست گردیم دو مغز اندر دل یک پوست گردیم
💡 خردمند مرد ار ترا دوست گشت چنان دان که با تو ز یک پوست گشت