یک شاخ

لغت نامه دهخدا

یک شاخ. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) که دارای یک شاخ باشد. که شاخی تنها دارد. || که یک شاخه دارد. که یک شعبه دارد. || بر یک دوش. با یک دوش. ( یادداشت مؤلف ). یک وری: فلان کس قبایش را یک شاخ روی شانه اش انداخته بود. ( از فرهنگ لغات عامیانه ).
- یک شاخ افکندن عبا و لباده و چادر؛ تنها به یک دوش برداشتن آن را. ( یادداشت مؤلف ). آن است که زن سلیطه از راه شوخی چادر خود را به یک طرف اندازد. ( آنندراج ):
بسوزیم بر دختر رز سپند
که از شیشه یک شاخ چادر فکند.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).و رجوع به ترکیب یک شاخ کردن شود.
- یک شاخ چادر؛ چادر یک پهن که از میان دوخته نباشند. ( آنندراج ).
- یک شاخ کردن؛ بر یک دوش افکندن چادر و عبا و مانند آن. ( یادداشت مؤلف ). یک شاخ افکندن.
|| مصمم و عازم و ستهنده. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به یک شاخ شدن شود.
- یک شاخ شدن؛ مصمم و عازم و ستهنده شدن در کاری. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

۱- (صفت ) که دارای یک شاخ باشد. ۲- که شاخهداشتهباشد. ۳- (صفت )یک وری: فلانکس قبایش رایکشاخ روی شانهاش انداختهبود وغزل کوچهباغی میخواند.

جمله سازی با یک شاخ

💡 آل و اصحاب تو را گرد تو رضوان دید و گفت ای حیات جاودان یک شاخ این مقدار گل

💡 رسیدی همچو شاخ گل کدامین باد آوردت که هرگز می‌نپرسیدی به یک شاخ گلی ما را

💡 زمین یک دسته گل شد، هوا یک شاخ سنبل شد میان بربند عشرت را که هنگام کنار آمد

💡 صورت فلکی تکشاخ در مدارک آشوری‌ها، حیوانی است با یک شاخ که سر و دست آن شبیه به اسب، ران مانند کره اسب و با دمی شبیه به شیر می‌باشد.

💡 ما درخت افکن نه‌ایم آنها گروهی دیگرند با وجود صد تبر، یک شاخ بی بر نشکنیم