لغت نامه دهخدا
چرخ گر. [ چ َ گ َ ] ( ص مرکب ) چرخ کار. فلزتراش. تراشگر. آنکه تیغ و خنجر و ظروف نقره و مس و مانند آن را برچرخ کشد. رجوع به چرخ کار و چرخ کاری و چرخگری شود.
چرخ گر. [ چ َ گ َ ] ( ص مرکب ) چرخ کار. فلزتراش. تراشگر. آنکه تیغ و خنجر و ظروف نقره و مس و مانند آن را برچرخ کشد. رجوع به چرخ کار و چرخ کاری و چرخگری شود.
چرخ کار ٠ فلز تراش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مقصود چرخ گر نه طواف حریم توست بر گرد خاک چیست ورا روز و شب مدار
💡 اتصال مو و خورشید و قران سعدین چرخ گر دانست بگرد سرایشان گردان
💡 ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
💡 خصم خودم زانکه چرخ گر کندم بر درخت سر بدر آرد چو شمع از دهنم ریسمان
💡 برکشد دست قدر این فوطۀ کحلی چرخ گر اشارت ترا ننماید از جان انقیاد
💡 از منجنیق چرخ گر آمد هزار سنگ جا در پناه خانه خمار میکنم