لغت نامه دهخدا
پرشاخ. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) کثیف وانبوه، از درخت. که شاخهای بسیار دارد، از حیوان.
پرشاخ. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) کثیف وانبوه، از درخت. که شاخهای بسیار دارد، از حیوان.
درختی که شاخه های بسیار داشته باشد.
درخت که شاخه های بسیارداشته باشد
( صفت ) که شاخهای بسیار دارد ( حیوان درخت ) انبوه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویند اشو زرتشت، دو درخت سرو به طالع سعد در دو محل به دست خود کاشت، یکی در دهکده کشمر و دیگری در دهکده فریومد از روستاهای توس (طوس) خراسان. به مرور این درخت بلند و ستبر و پرشاخ شده و دیدن آن موجب شگفتی بینندگان میشد. چون وصف این سروها در مجلس متوکل عباسی، خلیفه عهد، بیان شد، او که مشغول به عمارت در جعفریه سرمن رای، مشهور به سامره بود به خاطرش افتاد که آن سرو را قطع کرده، به بغداد بیاورند.