ندری

لغت نامه دهخدا

ندری. [ ن َ دَ را ] ( ع ص ) نادر قلیل. ( اقرب الموارد ). نادر قلیل الوجود. ( از المنجد ). || ( ق ) نادراً. ( المنجد ). احیاناً. اتفاقاً: لقیته الندری و ندری و فی ندری و فی الندری؛ أی بین الایام، أی احیاناً لا دائماً. ( اقرب الموارد ). || نقدته مائةً ندری؛ اخرجتهاله من ماله. ( اقرب الموارد ). نَقَدَه ُ مائةً نَدَری ̍؛ برآورد صد تا از مال خود جهت وی. ( منتهی الارب ).
ندری.[ ن َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان خسروآباد شهرستان بیجار، در 18هزارگزی جنوب غربی بیجار، و دوهزارگزی شمال حسین آباد گرگان، در ناحیه تپه ماهور سردسیری واقعاست و 350 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات، شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه بافی، محصولش غلات و میوه و لبنیات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).

فرهنگ فارسی

دهی از دهستان خسرو آباد شهرستان بیجار در ۱۸ هزار گزی جنوب غربی بیجار و ۲ هزار گزی شمال حسین آباد گرگان در ناحیه تپه ماهوری سردسیری واقع است.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی مَّا نَدْرِی: نمیدانیم
معنی لَا نَدْرِی: نمی دانیم
ریشه کلمه:
دری (۲۹ بار)

جمله سازی با ندری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر هوس پرده ایست اندر تو تا ندری کجا کنی سر تو

💡 چو بالا رسی، ز لا تا تو ندری نامهٔ «الیک» و «الی»

💡 کوش تا جامهٔ فرصت ندری درزی دهر، نه آگه ز رفوست

💡 بارها گفتم از دامن شه دست مدار که‌گریبان ز تحسّر ندری تا دامان

💡 گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری چون رنگ آری به خنده بیرون نبری