هم رای
مترادفها
همعقیده، همنظر
متضادها
مخالف، ناهمرای
لغت نامه دهخدا
هم رای. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم اندیشه. هم عقیده:
روان سواران توران سپاه
بدان رای گشتند هم رای شاه.فردوسی.ز قومی پراکنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت.سعدی. || هم پیمان:
سوی گنجینه رفتندآن دو هم رای
ندیدند از جواهر هیچ بر جای.نظامی.
فرهنگ عمید
دو یا چند تن که دارای یک رٲی و عقیده باشند. هم داستان، یک دل.
جمله سازی با هم رای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 رای تو به کینتوزی دارد سر جانسوزی چون نیست لبت روزی هم رای تو اولیتر
💡 ز پاکی و از پارسایی زن که هم غمگسارست و هم رای زن
💡 بزرگست پور جهان پهلوان همش نام و هم رای روشن روان
💡 ز قوم پراکنده خلقی بکشت دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
💡 دوش مرا در غم تو همدم و هم رای آه سبک خیز بود و اشک گران پای