نابودنی

لغت نامه دهخدا

نابودنی. [ دَ ] ( ص لیاقت ) ممتنع. محال. که قابل بودن نیست. که وجودپذیر نیست. که ممکن الوجود نیست. نشدنی:
مپندار، کاین کار نابودنیست
نساید کسی کو نفرسودنیست.فردوسی.به نابودنیها ندارد امید
نگوید که بار آورد شاخ بید.فردوسی.بپیچی دل از هر چه نابودنی است
ببخشای آن را که بخشودنی است.فردوسی.ایا مرد بدبخت بیدادگر
به نابودنی برگمانی مبر.فردوسی.نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت چنانکه اوست جز آفریدگار عز و جل. ( منتخب قابوسنامه ص 8 ). گفتند [ ابن مقفع را ] برخیز و بیرون آی که این کار نابودنی است. ( مجمل التواریخ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه وجود پذیر نیست ممتنع الوجود: [ نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت...] ۲ - نشدنی: [ گفتند ( ابن مقفع را ) برخیز و بیرون آی که این کارنابودنی است.

جمله سازی با نابودنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً (۶) ایشان آن روز را نابودنی می‌بینند.

💡 و سزاوارتر محنتی که دران صبر کرده شود آنست که در دفع آن سعی نمودن ممکن نباشد. و گفته‌اند «بزرگتر نیکوییها رحمت و شفقت است، و سرمایه دوستی مواسا با اصحاب، و اصل عقل شناختن بودنی از نابودنی و سماحت طبع بامتناع طلب آن. » و کار من بتدریج بدرجتی رسید که قانع شدم و بتقدیر آسمانی راضی گشتم.

💡 «هَیْهاتَ هَیْهاتَ» چون دور است و نابودنی چون دور است و نابودنی، «لِما تُوعَدُونَ» (۳۶) دوری این وعده راست که می‌دهد شما را.

💡 عشق بر نابودنی سودا کند عشق در ویرانه ها غوغا کند

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز